تبليغاتX
قرن ما قرنی چنین بود
شعر

زندگینامه

داریوش در ۱۵ بهمن سال ۱۳۲۹ خورشیدی در تهران به دنیا آمد. پدرش محمود اقبالی، از ملاکان آذربایجان بود. داریوش دوران کودکی را در میانه، زادگاه پدر و مادرش گذراند. اولین بار در ۹ سالگی در جشنی در مدرسه شهرآرا به روی صحنه رفت. دوران دبیرستان را در دبیرستان‌هایی همچون دبیرستان فارابی، دبیرستان کرج، دبیرستان رازی دبیرستان سنندج، و دبیرستان آزادگان تهران پارس ‌گذراند و در مراسم‌ هنری به اجرای برنامه‌های هنری می پرداخت.

در ۱۳۴۹ با حسن خیاط باشی آشنا می‌شود و همین ورود رسمی او به موسیقی حرفه‌ای است. در همین سال او با ترانهٔ به من نگو دوست دارم به شهرت می‌رسد. در اواسط دهه ۵۰ خورشیدی و جو انقلابی ضد سلطنت پهلوی به جرم نگهداری مواد مخدر به زندان می‌افتد که برخی علت زندانی شدن وی را خواندن ترانه‌های ضد حکومتی می دانند.[نیاز به ذکر منبع] با سر کار آمدن جمهوری اسلامی، داریوش نیز مانند اکثر خوانندگان پاپ ایرانی آن زمان، از کشور خارج شد و در ۱۹۸۱ به انگلستان رفت.

در دهه هفتاد خورشیدی ترانه‌ای از داریوش با عنوان به بچه‌هامون چی بگیم با شعر اردلان سرفراز به دوباره بر سر زبانها افتاد.

گناه هر چی که گذشت به گردن ما بود و هست
از ما اگه بتی شکست بتهای تازه جاش نشست

داریوش در سا‌ل‌های اخیر در خارج از ایران فعال بوده و در آمریکا، انگلستان، آلمان، کانادا، و ژاپن کنسرتهایی اجرا کرده است.

او که خود مدت‌ها معتاد بود (بنا بر اظهارات خودش)، اعتیاد را ترک کرد و به عنوان فعال ضد اعتیاد نیز فعالیت می‌کند و از همین رو به همراه جمع دیگری سازمان مرکز بهبودی ایرانیان را تأسیس کرده است. بعدها با تأسیس بنیاد آینه و عضویت در عفو بین الملل بر فعالیت‌های اجتماعی خود افزود.

...........................................................................................................................................

ماجرای اسید پاشی به صورت داریوش

 زنی که سخت شیفته و عاشق داریوش اقبالی شده بود برای ابراز عشق اش به داریوش بصورت او اسید پاشید !این حادث در زمان خود سر و صدای زیادی بپا کرد و متن زیر مصاحبه یکی از نشریات با این زن که مریم نام دارد است .این مطلب را به اردشیر ،مجتبی ،مریم و مونا ، بنفشه و...تمام کسانی که مرتب لطف کرده برایم کامنت می گذارند ،بویژه به امین که مطالبی در رابطه با داریوش و فریدون فروغی خواسته بود تقدیم می کنم .

                     زنی که به صورت داریوش اسید پاشید میگوید :

                                  من از دار یوش انتقام می گیرم

مریم زنی که با اسیدپاشی بصورت داریوش جنجال زیادی آفرید این روزها با آزادی از زندان در خیابانهای تهران گل می فروشد تا با عوایدش از داریوش انتقام بگیرد .

اورا با چهره ای خسته در میدان ولیعهد دیدیم .دلش نمی خواست کسی بشناسدش ،وقتی پای درد دلش نشستیم گفت :

_تازه از زندان آزاد شده ام .بعد از آن سروصدا و ماجرای دردناک دیگر چیزی برایم نمانده است .نه احساسی ...نه عشقی ونه هیجانی ..ازخودم عقم گرفته است ...چه بلایی سرم آمده که با آن همه محبت و عاطفه تمام روحم وقلبم سرشار از نفرت و کینه شده ؟

دیگر نه به آینده چشم دوخته ام ونه به بچه هایم که زمانی همه چیز زندگیم بودند .من که زمانی زن ثروتمندی بودم تمام دارائی ام را بپای داریوش و عشق دروغین او ریختم .

مراگول زد .هرچه خواست برایش مهیا کردم ،اما زمانی که از مال دنیا تهی شدم .به نابودی ام کشانید،به همه چیزپشت پا زد و رفت .

وقتی می دیدم دلش مثل یک کاروانسراست وهمه کس را براحتی می پذیرد .تمتم وجودم سرشار از نفرت می شد .

وبه این خاطر بود که آن نقشه شوم را درباره اش کشیدم . با خود گفتم هیچکس به اندازه من خواهان او نیست .بگذار چهره اش را طوری بسوزانم که دیگر هیچ زنی به قیافه اش چشم ندوزد .آن زمان ثابت خواهم کرد که فقط من عاشق واقعی او هستم !اماآنطورکه باید نتوانستم نقشه ام را اجرا کنم .وقتی روی سن می خواند ومن با گیلاسی پر از اسید بطرفش رفتم به چهره ام لبخند زد .

ولی من می لرزیدم .مردد بودم که چکنم ؟چشمانم بخوبی چهره اش را نمی دید .هراس داشت مرا می کشت .باین خاطر نتوانستم نقشه ام را خوب پیاده کنم .دستم تکان خورد میکروفن روی زمین افتاد و خودش هم ...

جیغ و داد مردم توی گوشم پیچید واین تازه آغاز ماجرا بود .وقتی توی روزنامه ها می خوندم که صورتش زیاد آسیب ندیده است دلم درد می گرفت و توی گوشه خلوت زندان به حال و روز خودم گریه می کردم .

دوران زندان من با وجود طولانی بودنش بلاخره به آخر رسید .من در تمام طول این مدت فقط به یک چیز می اندیشیدم .

-بلاخره باید انتقام بگیرم

الان هم که با شما حرف بزنم روی قولم هستم .شنیده ام روابط او و گوگوش نیز به سردی گرائیده و آنها مدتیست که جدا از همند .من برای رسیدن به هدفم به هر کاری دست خواهم زد .این روزها درخیابانها و پارکها گل می فروشم تا شاید از عوایدش بتوانم از او انتقام بگیرم .من پای بند قول و قرار خودم هستم خبرش به گوشتان خواهد رسید .

مجله ستاره سینما /شماره 230 /اردیبهشت 1357

توضیح :اما خوشبختانه او هیچگاه نتوانست به داریوش آسیب وارد نماید و ماجرا مانند هر جنجال هنری دیگر مشمول مرور زمان شد .

...........................................................................................................................................

 

داریوش

 

داريوش 

...........................................................................................................................................

فعالیتهای سیاسی - اجتماعی

داریوش چه در زمان سلطنت محمدرضا شاه پهلوی و چه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به مخالفت با روش زمامداران حاکم بر ایران پرداخت و به همین دلیل به زندان افتاد. وی در زمان حکومت پهلوی قصد خروج از کشور داشت که با آن موافقت نشد. حمله به وی باعث شد تا برای معالجه به وی اجازه خروج داده شود و بنا بر این در زمان انقلاب وی در ایران نبود. پس از آن نیز وی به کشور بازنگشت.

وی در طی سالهای غربت همواره از پناهجویان ایرانی حمایت کرده است و در تظاهرات‌های حمایت از این افراد فعال بوده است. نیز با تشکیل بنیادهایی همچون آینه به حمایت از معتادان برخاسته است.

جوايز و افتخارات

  • جايزه سيمون و رونالد رايت بابت حمايت از حقوق اقليت سال ۲۰۰۵
  • نشان صلح در فستیوال فیلم، موسیقی و رسانه‌های تصویری بحرین

    فیلم شناسی

  • یاران
  • فریاد زیر آب

    Dariush Zirkhaki

    Dariush Old 5

     

    ***********************

    موفق باشید

    جواد خالیک

     

     

  • + نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 13:24  توسط جواد خالیک  | 

    زمان تولد:         نهم مرداد ماه سال ١٣٣٤

    محل تولد:          کابل افغانستان

     

    تحصیلات :

    پدر او جلیل زولاند یکی از هنرمندان بزرگ افغانستان بود و به مدت چهل و پنج سال در رادیو افغانستان مشغول به کار بود ولی با تجاوز ارتش سرخ اتحاد شوروی سابق و حمله ی طالبان در افغانستان کار او نیز متوقف شد. مردم ایران پدر او را با آهنگ زیبای ساربان سعدی به یاد می آورند که روزنامه ی کیهان آن زمان درباره ی او نوشت : جلیل زولاند با این آهنگ روح حضرت سعدی را زنده کرده است.فرید زولاند نیز همانند پدر استعدادی غریب در عرصه ی موسیقی را در خود شناخت. او در سال ١٣٤٨ با بورسیه ی تحصیلی که از وزارت فرهنگ و هنربه او تعلق گرفته بود برای ادامه ی تحصیل به ایران آمد و در هنرستان عالی موسیقی در رشته ی پیانو مشغول به تحصیل گردید که بعد از یک سال به هارمونی آهنگ سازی تغییر رشته داد.او در آن هنرستان تحت نظر استادان بزرگ عرصه ی موسیقی تعلیم دید که فریدون فرزانه ، مصطفی پور تراب ، مرحوم مرتضی حنانه و مرحومه خانم خسروی از جمله ی آن اساتید بودند.او تحصیلات خود را تا قبل از انقلاب در رشته ی هارمونی آهنگسازی به پایان رساند

     

     

    شروع کار: 

    در سال ١٣٥٠ وارد عرصه ی حرفه ای آهنگ سازی شد. او از همان آغاز کار نشان داد که در کارش وسواس خاصی را رعایت می کند و آهنگ ساز موفقی است . در همان اوایل کار او در تهران با اردلان سرفراز آشنا شد که این آشنایی موفقیت های بزرگی را برای او به ارمغان آورد .اولین کار حرفه  ای او آهنگسازی برای ترانه های "بهت" و "غزل " سروده ی اردلان سرفراز بود که توسط ستار اجرا شد و مورد استقبال مردم قرار گرفت.

      

    کارنامه هنری :

     ترانه های "بهت" و "غزل " سروده ی اردلان سرفراز  که توسط ستار اجرا شد سکوی پرتابی شد برای فرید زولاند جوان و همکاری با بسیاری از خوانندگان موفق آن دوران که گوگوش ، داریوش ، ابی ، ستار ، هایده و فرهاد از جمله ی آن خوانندگان هستند . آهنگ سازی برای ترانه ی زیبای "من آمده ام" با اجرای گوگوش نیز یکی از کار های برتر فرید زولاند در آن سال ها به شمار می رود. ریتم افغان این آهنگ تبحر فرید زولاند در ساخت آهنگ های وطنش را نشان می دهد.

    با شروع انقلاب فرید زولاند نیز از تهران به لندن و کانادا رفت و سپس در اواخر سال ١٣٥٧ مقیم لس آنجلس شد.او وارد دانشکده موسیقی شهر لس آنجلس شد و به مدت دو سال در آن دانشکده به تحصیل در رشته ی موسیقی فیلم پرداخت.فرید زولاند یکی از ناجیان آهنگ سازی نوین در غربت به شمار می رود چرا که ترانه سرایان زیادی از ایران خارج شدند ولی در زمینه ی آهنگ سازی نیروها کم بود ولی فرید زلاند با کار های جاویدانش توانست جلوی خاموش شدن این چراغ نیمه جان را بگیرد و نیرویی بد مد در ساخت موسیقی در غربت از این رو می توان گفت که بار زیادی بر دوش او بوده است.او در این سال ها همکاری مداومش را با ابی ، داریوش و اردلان سرفراز همچنان ادامه داده است و موسیقی های زیبایی را خلق کرده است. همچنین او با خوانندگانی همچون هلن ، معین و شاهرخ نیز در این سال ها همکاری هایی داشته است.

    او سی سال است که به آهنگ سازی مشغول است و آن طور که خود بار ها گفته است هیچ گاه دراین سی سال تعهدش را به ملت ایران فراموش نکرده است و همچنان سعی کرده است که پاسدار موسقی نوین و زبان فارسی باشد.آهنگ های فرید زولاند زیبا ست و جاودان و آنچنان در ذهن می ماند که می توان هر بار هر کدام از آهنگ های او را زیر لب زمزمه کرد و مسرور شد از ریتم زیبای موسیقی او.

                                

                 

     

    آهنگ ها:

    از جمله آهنگ‌های مطرح فرید زلاند می‌توان به یاور همیشه مومن (داریوش)، نون و پنیر و سبزی (داریوش و ابی)، ستاره دنباله‌دار (ابی)، این درو واکن باد بیاد (شاهرخ)، قلندر (داریوش)،‌ گل پونه (ستار)، هم‌صدا (داریوش)،‌ هزار و یک شب (ابی)، کار من (داریوش)، من آمده‌ام (گوگوش)، معلم بد (ابی)، نرگس شیراز (هایده)،‌ نازنین (داریوش)، پادشه خوبان (هایده)،‌ راه من (داریوش)، روزای روشن (هایده)، شب‌شکن (داریوش، شبا همش به میخونه می‌رم من (هایده)، شقایق (داریوش)، وقتی عاشق شوی (هایده)، ولایت (داریوش) اشاره کرد.

                                                         موفق باشید

                                                          جواد خالیک

     

    + نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 20:27  توسط جواد خالیک  | 

     

    اردلان سرفراز

    سال 2000

    سال سقوط سال فرار
    سال گریز و انتظار
    فصل شکستن فلز
    سال سیاه دو هزار
    سال سقوط عاطفه
    تا بی نهایت زیر صفر
    نهایت معراج ذهن
    اندیشه ی تفسیر صفر
    تو ذهن ماشین های سرد
    معنای عشق و احتیاج
     روی نوار حافظه
    یعنی یه درد بی علاج
    سال به بن بست رسیدن
    پنجه به دیوار کشیدن
    از معنویت گم شدن
    تن به غریزه بخشیدن
    قبیله یعنی یه نفر
    همخونی معنی نداره
    همبستگی خوابیه که
    تعبیر فردا نداره
    سال سقوط سال فرار
    سال گریز و انتظار
    پاییز تلخ و بی بهار
    سال سیاه دو هزار
    سالی که خون تو رگ ها نیست
    قلب فلزی تو سینه ست
    وقتی که تصویر زمان
    شکستگی یه اینده ست
    قبیله یعنی یه نفر
    همخونی معنی نداره
    همبستگی خوابیه که
    تعبیر فردا نداره
    تو اون روزایی که می آد
    کسی به فکر کسی نیست
    هر کی به فکر خودشه
    به فکر فریادرسی نیست
    همه به هم بی اعتنا
    حتی به مرگ همدیگه
    کسی اگه کمک بخواد
    کی می دونه اون چی می گه
    توی کتابای لغت
    سفیده برگ ها همیشه
    نه دشمتی نه دوستی
    هیچی نوشته نمی شه
    این ناگزیره واسه ما
    سیر صعودی تا سقوط
    همیشه قصه ی صدا
    تمومه با حرف سکوت
    وقتی که ایینه ی عشق
    سیاه بشه زیر غبار
    وقت طلوع فاجعه س
    می رسه سال دو هزار
     
                                 

    زندگی نامه ی استاد

    اردلان سرفراز در سال 1329 در شهري کويري به نام داراب واقع در استان فارس ديده به جهان گشود. او فرزند ارشد خانواده بود و مادرش نیز در شعر دستی داشت. شروع زندگي شاعرانه اردلان در سال اول دبيرستان در مدرسه امير کبير و با تشویق معلمی به نام دانشمند بود. او به پيشنهاد پسرعموي مادرش (حسین سرفراز، شاعر و روزنامه نگار معروف آن زمان) براي گذران زندگي بارادیو ایران و ارکستر جوانان کار خود را به عنوان ترانه سرا آغاز کرد. پس از يک سال به دلايلي راديو ايران را ترک کرد. اما سرفراز ترانه سرودن را به شکل حرفه ای آغاز کرد و با ترانه شب هم او هم ابی خواننده ترانه به شهرت رسیدند.

    ترانه

    اردلان سرفراز چند سال پس از انقلاب اسلامی و در سال 1362، ایران را به مقصد آلمان ترک کرد. مدتی در يک شرکت قاب سازي مشغول به کار شد تا این که با شنیدن صدای نصرالله معین شوق ترانه خواندن را در وی دوباره بیدار کرد. او در طول زندگي در کشور هاي مختلفي همچون آلمان، اتريش، يونان، ترکيه، ايتاليا، آمريکا و ... روزگار گذرانده است و تاثیر حضور در این کشورها و رنج ناشی از غربت در بسیاری از اشعار وی مشهود است. او با خوانندگاني نظیر ابي، داريوش، معین و گوگوش بیشترین همکاري را داشته است. از جمله خوانندگان ديگري که همکاريهاي انگشت شماري با اردلان سرفراز داشته اند مي توان فرهاد مهراد، ستار، مازيار، هايده، و شکيلا ياد کرد. در میان آهنگسازان نیز او با فريد زلاند، واروژان، بابک افشار، تورج شعبانخاني، محمد حيدري، منوچهر چشم آذر، و حسن شماعي زاده همکاري داشت .

    لازم به ذکر است که مدتي پيش دو کتاب شامل گزيده اي از ترانه هاي وي به نامهاي " از ريشه تا هميشه " و "سال صفر" چاپ و منتشر شد. این کتاب از این نظر حایز اهمیت است که بسیاری از ترانه های به اصطلاح سیاسی اردلان در آنها آمده است.

    کتاب شناسی

    • از ریشه تا همیشه، نشر ورجاوند، تهران
    • سال صفر، نشر ورجاوند، تهران

    مستی

    مستی ام درد منو دیگه دوا نمی کنه
     غم با من زاده شده منو ها نمی کنه
     منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه
     شل که از راه می رسه غربت هم باهاش میاد
    توی کوچه های شهر باز صدای پاش میاد
     من غمای کهنمو ور می دارم که توی میخونه ها جا بذارم
     می بینم یکی میاد از میخونه زیر لب مستونه آواز می خونه
    مستی ام درد منو دیگه دوا نمی کنه
    غم با من زاده شده منو رها نمی کنه
    منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه
    گرمی مستی میاد توی رگ های تنم
     می بینم دلم می خواد با یکی حرف بزنم
    کی میاد به جرفای من گوش بده
    آخه من غریبه هستم با همه
    یکی آشنا میاد به چشم من
    ولی از بخت بدم اونم غمه
    مستی ام درد منو دیگه دوا نمی کنه
    غم با من زاده شده منو رها نمی کنه
    خسته از هر چی که بود
    خسته از هر چی که هست
    راه می افتم که برم
    مثل هر شب مست مست
    باز دلم مثل همیشه خالیه
    باز دلم گریه ی تنهایی می خواد
    بر می گردم تا ببینم کسی نیست
    می بینم غم داره دنبالم میاد
    مستی ام درد منو
    دیگه دوا نمی کنه
    غم با من زاده شده منو رها نمی کنه
    منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه
    منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه
    ..............................................

    بهت

    توی بهت چشم من درد ناباوریه
    فصل سرد عشق ما رنگ خکستریه
     دردی که من می کشم اگه کوه هم می کشید
     ذره ذره می تکید قطره قطره می چکید
     می تونست با دست تو بهت من ویرون بشه
    فصل زرد قصه هام ظهر تابستون بشه
    قصه یقین عشق توی دفترم بودی
    توی ایینه ی شعر شکل باورم بودی
    من از خوش باوریهام به ویرونی رسیدم
    تو را یک لحظه نزدیک یه لحظه دور می دیدم
    از تب ناباوری گر گرفته تن من
    سهم من از تو اینه چکه چکه آب شدن
    دروغ آخرینی که من از تو شنیدم
    خودت بودی که از تو به ویرونی رسیدم
    از تب ناباوری گر گرفته تن من
    سهم من از تو اینه چکه چکه آب شدن
    از تب ناباوری گر گرفته تن من
    سهم من از تو اینه
    چکه چکه آب شدن
    .........................

    دو راهی

    شدیم از یاد یکدیگر فراموش دو راهی بین ما بگشوده آغوش
    از آن عشقی که در ما شعله می زد به جا مانده اجاقی سرد و خاموش
    میان من و تو دوراهی نشسته صدایی نمانده به لب های بسته
    به لب های خموش این دوراهی نشسته قصه ی غمگین رفتن
    همیشه راه ما با هم یکی بود ولی راهت جدا شد دیگر از من
    اگر در چشم هم اشکی ببینیم توان رفتن از ما می گریزد
    برو بگذار ایندیوار کهنه به نام عشق ما در هم بریزد
    میان من و تو دوراهی نشسته صدایی نمانده به لب های بسته
    .....................................................................................

    دستای تو

     ای که بی تو خودمو
     تک و تنها می بینم
    هر جا که پا می ذارم
    تو رو اونجا می بینم
    یادمه چشمای تو
     پر درد و غصه بود
    قصه ی غربت تو
    قد صد تا قصه بود
    یاد تو هر جا که هستم با منه
    داره عمر منو آتیش می زنه
    یاد تو هر جا که هستم با منه
    داره عمر منو آتیش می زنه
    تو برام خورشید بودی
    توی این دنیای سرد
    گونه های خیسمو
    دستای تو پک می کرد
    حالا اون دستا کجاست
    اون دو تا دستای خوب
    چرا بی صدا شده
    لب قصه های خوب
    من که یاور ندارم
    اون همه خاطره مرد
    عاشق آسمونا
    پشت یک پنجره مرد
     آسمون سنگی شده
     خدا انگار خوابیده
     انگار از اون بالاها
     گریه ها مو ندیده
    یاد تو هر جا که هستم با منه
    داره عمر منو آتیش می زنه
    یاد تو هر جا که هستم با منه
    داره عمر منو آتیش می زنه
    ....................................

    چشم من

     چشم من بیا منو یاری بکن
     گونه هام خشکیده شد ، کاری بکن
     غیر گریه مگه کاری می شه کرد
     کاری از ما نمی آد ، زاری بکن
    اون که رفته ، دیگه هیچ وقت نمی آد
     تا قیامت دل من گریه می خواد
    هر چی دریا و زمین داره خدا
    با تموم ابرای آسمونا
     کاشکی می داد همه رو به چشم من
    تا چشام به حال من گریه کنن
    اون که رفته ، دیگه هیچ وقت نمی آد
    تا قیامت ،‌ دل من گریه می خواد
    قصه ی گذشته های خوب من
    خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
    حالا باید سر رو زانوم بذارم
    تا قیامت اشک حسرت ببارم
    دل هیچ کی مثل من غم نداره
     مثل من غربت و ماتم نداره
    حالا که گریه دوای دردمه
    چرا چشمم اشکشو کم می آره
    خورشید روشن ما رو دزدیدن
    زیر اون ابرای سنگین کشیدن
    همه جا رنگ سیاه ماتمه
    فرصت موندنمون خیلی کمه
    اون که رفته ،‌ دیگه هیچ وقت نمی آد
    تا قیامت دل من گریه می خواد
    سرنوشت چشاش کوره نمی بینه
    زخم خنجرش می مونه تو سینه
    لب بسته سینه ی غرق به خون
    قصه ی موندن آدم ها اینه
    اون که رفته دیگه هیچ وقت نمی آد
    تا قیامت ، دل من گریه می خواد
    ...........................................

    سال 2000

    سال سقوط سال فرار
    سال گریز و انتظار
    فصل شکستن فلز
    سال سیاه دو هزار
    سال سقوط عاطفه
    تا بی نهایت زیر صفر
    نهایت معراج ذهن
    اندیشه ی تفسیر صفر
    تو ذهن ماشین های سرد
    معنای عشق و احتیاج
     روی نوار حافظه
    یعنی یه درد بی علاج
    سال به بن بست رسیدن
    پنجه به دیوار کشیدن
    از معنویت گم شدن
    تن به غریزه بخشیدن
    قبیله یعنی یه نفر
    همخونی معنی نداره
    همبستگی خوابیه که
    تعبیر فردا نداره
    سال سقوط سال فرار
    سال گریز و انتظار
    پاییز تلخ و بی بهار
    سال سیاه دو هزار
    سالی که خون تو رگ ها نیست
    قلب فلزی تو سینه ست
    وقتی که تصویر زمان
    شکستگی یه اینده ست
    قبیله یعنی یه نفر
    همخونی معنی نداره
    همبستگی خوابیه که
    تعبیر فردا نداره
    تو اون روزایی که می آد
    کسی به فکر کسی نیست
    هر کی به فکر خودشه
    به فکر فریادرسی نیست
    همه به هم بی اعتنا
    حتی به مرگ همدیگه
    کسی اگه کمک بخواد
    کی می دونه اون چی می گه
    توی کتابای لغت
    سفیده برگ ها همیشه
    نه دشمتی نه دوستی
    هیچی نوشته نمی شه
    این ناگزیره واسه ما
    سیر صعودی تا سقوط
    همیشه قصه ی صدا
    تمومه با حرف سکوت
    وقتی که ایینه ی عشق
    سیاه بشه زیر غبار
    وقت طلوع فاجعه س
    می رسه سال دو هزار

    ...............................


                                                           موفق باشید

                                                           جواد خالیک

    + نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 20:2  توسط جواد خالیک  | 

    زندگی نامه

    شهیار قنبری، که برخی نا آگاهانه و به اشتباه او را شهریار می نامند(!)،  فرزند هنر پیشه محبوب و خواننده ي   قدیمی حمید قنبری است.   او در ششم مرداد ماه 1329در تهران در خانواده ای هنرمند و هنر دوست در خیابان فخر آباد،  سه راه ژاله به دنیا آمد. در نوجوانی در " اطلاعات کودکان " آن زمان داستان های کوتاه می نوشت و گه گاه اشعار کوتاهی می سرود   و برای نو جوانان نمایشنامه می ساخت.

    برای ادامه تحصیل در رشته ی ادبیات راهی کیمبریج انگلستان شد و از آنجایی که به سینما هم علاقه ای وافر داشت به خصوص در رشته ی کار گردانی سینما، در آن زمینه نیز به تحصیل پرداخت و پس از بازگشت به ایران در رشته ی مورد علاقه ی خود مشغول به فعالیت شد.

    او همچنین به حیطه ی ترانه سرایی پا نهاد و در مجله اطلاعات جوانان داستان هایی توام  با طنز و نیز اشعار مختلفی به چاپ رساند. کم کم گرایش شهیار به ترانه سرایی بیشتر شد و اولین ترانه ی خود را با نام معروف " ستاره آی ستاره" برای گوگوش ساخت.  ولی اولین ترانه اش که با صدای گوگوش از رادیو پخش شد ترانه ی زیبای دیگری به نام "دیگه اشکم واسه من ناز می کنه" بود.ا

    شهیار همچنان به سرودن ترانه های مختلف ادامه داد.  او با ترانه سرایان دیگر،  از نظر سوژه ها، مضمون ها و واژه های تازه و نو آوری هایی که در کارش داشت متفاوت بود و در ترانه، دگرگونی جدیدی خلق نمود. وقتی ترانه ی "بوی خوب گندم"،   "قصه ی دو ماهی" ، "جمعه ها" و ترانه ی معروف "حرف"، را گفت شهرتی چشم گیر یافت.

    ترانه ی "بوی گندم" اولین کار شهیار با زنده یاد "واروژان" بود. ترانه ای که شهیار به خاطر سرودنش راهی زندان شد. این واقعه ی شوم  که حاکی از فشار ها و خفقان تحمیلی  بر دگراندیشان در آن روزها می باشد، هرگز از اوراق تاریخ موسیقی و ترانه ی ایران زمین پاک نخواهد شد.

    در ارتباط با برنامه های رادیو تلویزیونی، شهیار برنامه اي به نام آواي موسيقي براي راديو مي ساخت ودر تلويزيون نیز گوينده وترانه نويس برنامه ي زنگوله ها بود.

    هنگامی که شهیار در اوج شهرت بود، از سوی رئیس شورای موسیقی از او دعوت به عمل آمد تا در شورای شعر و ترانه عضویت پیدا کند.  اعضای شورا در آن زمان اساتید و شعرای صاحب نامی چون عماد خراسانی، ابراهیم صهبا، فریدون مشیری، سیمین بهبهانی و یکی دو نفر از شعرای برجسته ی دیگر بودند، و شهیار  برای مدت دو سال به عنوان جوان ترین ترانه سرای عضو این شورا فعالیت نمود. شهیار ترانه های زیادی سرود و سبک ترانه های او شیوه ای ویژه داشت و تشبیهاتی که در اشعار خود به کار می برد، مورد تایید اساتید فن قرار می گرفت.

    اردلان سرافراز، ترانه سرای شهیر،  شهيار قنبري را سرآغاز ترانه ي نوين ايران نامیده است.ا

     شهیار اولین بار در کودکی، در فیلم "چهره ی آشنا"  که به کار گردانی حسن خردمند ساخته شد در نقش کودکی 4 ساله ظاهر شد. در سال 1354 ، در فیلم دیگری به نام " خانه خراب" به كار گرداني نصرت كريمي  نقش جوان اول فیلم را بازی کرد و در سال 1355 فیلم "شام آخر" را که خود کارگردان و فیلمنامه نویس آن بود ساخت. موسیقی متن فیلم از زنده یاد "واروژان" بود و سرشناس ترین چهره های آن عبارت بودند از: زنده یاد پرویز فنی زاده، و عزیزانی چون محمدعلی کشاورز و نوری کسرایی. و بالاخره آخرین فیلم شهیار "هجرت" نام داشت که قبل از عزیمتش به خارج از کشور ساخته شد.

    آخرين  کارهای شهیار قبل از هجرتش به آن سوی آبها، عبارت بودند از: یک مجموعه ی شعر خوانی به نام " یک دهان آواز سرخ" و دو کتاب به نام های "درخت بی زمین" و "دریا در من" که دومی  با سانسور شدید در ایران مواجه شد. او همچنین مجموعه ای از شعر و ترانه با نام "پیشمرگانه ها" در ایران ضبط کرد که بعدها در پاریس منتشر شد.

    آثار شهیار در غربت شامل شش آلبوم با صدای خود او است به نام های " صدای درخت بی زمین"، "در مهرآباد"، "سفرنامه"، "برهنگی"، "قدغن" و  “ Rewind me in Paris, I love you”
     

    شهیار در چند سال گذشته چند برنامه تلویزیونی اجرا کرده است و همین امر موجب شده که اکثر مردم به ویژه نسل های جدید با چهره ی این هنر مند ارزشمند نیز آشنا شوند. 

    شهیار قنبری از دوستان دوره ی کودکی گوگوش است و پس از مراجعت گوگوش به صحنه ی هنر این دوست دیرینه نیز به یاری او شتافت و در آلبوم های "آخرین خبر" و " منیفست" او را یاری داد.  چهار ترانه از آلبوم آخرین خبر گوگوش را شهیار قنبری سروده است. این چهار ترانه عبارتند از: "اتاق من"، "چله نشین"، "آخرین خبر"، و "دلکوک" که یک از یک زیباترند. بلافاصله بعد از انتشار آلبوم آخرین خبر، آلبوم جدید مهرداد آسمانی به نام "عکس فوری" منتشر شد که تمام ترانه های آنرا نیز شهیار قنبری سروده بود.  تمام 8 ترانه ی آلبوم منیفست را نیز شهیار قنبری سروده است. این آلبوم قرار است در کنسرت گوگوش در "فوروم" لس آنجلس در روز شنبه هفدهم سپتامبر 2005 برای اولین بار به معرض فروش گذارده شود.

    شعر های سنگین و در عین حال زیبا و دلنشین شهیار را هر خواننده ای نمی تواند به راحتی لمس و پیام آن را به شنونده یا بیننده منتقل نماید. او در طنزی در این باره می گوید:" تنها خاصیتی که شعر خوانی این افراد دارد این است که هیچ خاصیتی ندارد!" او گوگوش را می ستاید که در شعر خوانی و ترانه خوانی بیشترین اثر را به شنونده و بیننده القاء می نماید.

    گفته شده است که ترانه های آلبوم منیفست اوج زیبائی و کمال کارهای شهیار قنبری است و در واقع این شاعر فرهیخته و ارزشمند، در این آلبوم،  زیبائی کلام را در بیان پیام خود، به نهایت رسانیده است. 

    شهيار قنبري در گفتگوئي  با گوگوش و مهرداد آسماني که  در تاريخ  14 اوت 2005 
     از تلويزن جام جم اينتر نشنال و چندين کانال ديگر همزمان  پخش شد

    ترانه های نوین شهیار قنبری مملو از شادی ها، غم ها، بغض های در گلوشکسته و  زمزمه های عاشقانه ی چهار نسل است. صدای جاویدان هنرمندانی چون داریوش، گوگوش و زنده یاد فرهاد پیام این ترانه ها را به لطافت قطره های شبنم و ترنم دانه های باران بر دلها نشانده است.

    امید است این مختصر به عنوان قطره ای از دریا، خاطر شهیار قنبری عزیز و دوستداران ایشان را بسنده افتد

                                              از شهيار قنبری

    نوشتن سهل است

             ازشهیار قنبری نوشتن سخت

    زيرا كه جوهر كم است

                           ونا گفته ها بسيار

    شهيار قنبري فرزندحميد قنبري (خواننده وهنرپيشه ي قديمي) است ، كه در تاريخ ۶/۵/۱۳۳۰ در تهران متولد شده است اگربنا باشد هنري به شهيار نسبت دهيم به خطا رفتيم زيرا كه او در هر هنري دستي داشته است كه برجسته ترين آن ترانه سرائي است.

    شهيارقنبري نوشتن ترانه رااز سن 15 سالگي آغاز كرد ودر ميانه ي سنين پانزده وشانزده سالگي در ترديد نوشتن يا ننوشتن به سر مي برده است.

    تا اينكه به لندن مي رود ودر تظاهرات اعتراض به جنگ ويتنام شركت مي كند پس از آن به وطن باز مي گردد واودراين مقطع ديگر شك ندارد كه مي تواند بنويسد وفعاليت خود را به صورت جدي آغاز مي كند.

    در هفقه نامه ها مي نويسد واين گونه خبرنگاري را تجربه مي كند، برنامه اي به نام آواي موسيقي براي راديو مي سازد ودر تلويزيون گوينده وترانه نويس برنامه ي زنگوله ها مي شود.

    در همان سالها در استوديو طنين ترانه ي ستاره آي ستاره ي خود را به گوگوش مي سپارد تا آن را با صداي نرم ونازكش به گوش همگان برساند وخاطره اي ماندني از نسل خود براي نسل آ ينده بسازد.

    بعداز آ ن ترانه هاي ديگه اشكم واسه من ناز مي كنه ، حرف ، نفس ،هجرت وترانه پشت ترانه .

    ترانه هايي كه يادگار لحظه هاي تلخ وشيرين شاعر بودند وحالا خاطره هاي پايان ناپذير زندگي ما شدند، چه لحظه ها كه حتي اشك چشم ماهم خشكيده وديگه اشكم براي ما ناز مي كنه ،چه هفته هايي كه برما نگذشت هفته اي بيهوده وخاكستري ، وچه وقتها كه جمعه هنگام غروب حسي براي ما تداعي كننده ي ترانه ي جمعه است وبه ناگه زمزمه مي كنيم:

    جمعه وقته رفتنه    موسم دل كندنه

                                           خنجراز پشت مي زنه    اون كه همراه منه

    ترانه ي دو ماهي از جمله ترانه هايي بود كه در ابتدا با مخالفتهاي بسياري روبرو شداما پس از اجراي اين ترانه توسط گوگوش بسيار گل كرد ومورد توجه هنرمنداني چون احمد شاملو(شاعرنوپرداز) وهوشنگ ابتهاج(غزل سراي چيره دست ) قرارگرفت ،به طوري كه هنرمند بزرگ سايه (تخلص هوشنگ ا بتهاج) مصرع دلش آتيش بگيره را به اشتباه دل شادش بگيره مي شنيده وبعداز مطلع شدن شهيارقنبري از اين موضوع براي دل هنرمند از آن پس آن را اينگونه مي خواند:

    دل شادش بگيره    دل اون خونه خراب

                                                 ديگه نوبت منه    سايه اش افتاده رو آب

    نخستين كار مشترك شهيار قنبري وجناب واروژان ـ كه هم اكنون از بين ما رفته اند ـ ترانه ي بوي گندم بود ترانه اي پر حادثه . ترانه اي كه به سبب آن شهيار قنبري طعم تلخ زندان سياسي را چشيد زنداني كه پربود از جنايتكاران ، به راستي چراشهيار ،او كه فقط ترانه نوشته بود نه قتلي در كار بود ونه حتي جرمي ، آيا ترانه هم جنا يت ا ست!..
    اما علي رقم اين تلخي ها او تجربه اي نيز به دست آورد تجربه اي براي تازه تر شدن بي پروايي بيشتر وهمچنين همدلي وهمكاري با عزيزي مانند واروژان .

    شهيارقنبري در سن 25 سالگي در فيلم خانه خراب به كار گرداني نصرت كريمي ايفاي نقش كردوبعداز آن شام آخررابه بازي پرويز فني زاده نوشت وكارگرداني كرد...

    پس از ساخت فيلم هجرت نيز سريال موزيكالي با عنوان پا ئيز ايستگاه آخربراي تلويزيون ساخت كه هرگز پخش نشد، قبل ازترك وطن يك مجموعه ي شعر خواني با نام يك دهان آواز سرخ منتشر كرد ودر اين سالها دوكتاب با نامهاي : ((درخت بي زمين ودريادر من)) منتشر كرد كه دريادر من در ايران مجوز پخش گرفت ـ هر چندكه به نقل از شهيار قنبري:(( اين دريادرمن كه در ايران به چاپ رسيده به شدت زير تيغ سانسور قرارگرفته است)) ومجموعه ي ديگر از شعروترانه با صداي خود در ايران ضبط ودرايران ضبط كرده ودر پاريس به بازار مي فرستد كه اين مجموعه پيشمرگانه ها يا به عبارتي اگرهمه شاعربودند نام دارد.

    شهیار قنبری بزرگ...

    دو ترانه از شهیار قنبری :

     

     

    دوستم داشته باش 

     

    دوستم داشته باش ، بادها دلتنگ اند
    دستها  بيهوده ، چشمها بيرنگ اند
    دوستم داشته باش ، شهرها مي لرزند
    برگها مي سوزند ، يادها مي گندند


    باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز
    آشتي كن با رنگ ، عشق بازي با ساز
    دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
    دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند


    دوستت خواهم داشت ، بيشتر از باران
    گرمتر از لبخند ، داغ چون تابستان
    دوستت خواهم داشت ، شادتر خواهم شد
    ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد
    دوستم داشته باش ، برگ را باور كن
    آفتابي تر شو ، باغ را از بر كن
    دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
    دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند


    خواب ديدم در خواب ، آب ، آبي تر بود
    روز ، پر سوز نبود ، زخم شرم آور بود
    خواب ديدم در تو ، رود از تب مي سوخت
    نور گيسو مي بافت ، باغچه گل مي دوخت

     

    دوستم داشته باش ، عطرها در راهند

    دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند ...

     

    حالم بده

    آلبوم : دوستت دارم ها
    شعر، آهنگ، صدا : شهيار قنبري
    تنظيم : استيو مك كروم


    روياي ما به سر اومده حالم بده ، حالم بده
    سر رفتن و چه خوب بلده حالم بده ، حالم بده
    حالم بده دلم واسه تو لك زده
    نون خامه اي ديده باز ناخنك زده !
       حالم بده ، حالم بده
    شمع بنفش هنوز روشنه ، حالم بده ، حالم بده
    تلفن هم زنگ نمي زنه ، حالم بده ، حالم بده
    شال سياه دليل با تو بودنه
    عطر خوب تو تنها رفيق منه

      حالم بده ، حالم بده
    گل هاي سرخ بي صاحب چه خوب ، چه خوب
    همه دنبال يك هم شب چه خوب ، چه خوب
    همه در فكر يك بوسه چه خوب ، چه خوب
    همه بي سر ، همه بي لب چه بد ، چه بد
    شبِ بندر شبِ شيون چه بد ، چه بد
    شبِ از گريه آبستن چه بد ، چه بد
    النگوها همه بي تو چه بد ، چه بد
    ترانه ها همه بي من چه بد ، چه بد
    حالم بده ، حالم بده
    It’s gonna be allright, Tonight, tonight…
    به نبضِ تندِ من ، برقص ، برقص / وقت رها شدن ، برقص ، برقص
    به نبضِ تندِ من ، برقص ، برقص / وقتِ طلا شدن ، برقص ، برقص
    It’s gonna be allright, Tonight, tonight…

     

     

                  با درود بی پایان بر این گوهر ارزشمند هنر، ترانه و موسیقی ايران زمين...

                                                       (جواد خالیک)

    + نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت 12:51  توسط جواد خالیک  | 

    مرا به خانه ام ببر                                      

    مرا به خانه ام ببر

    به خانه ای که در سکونِ عصرهای تفته اش

    گروهِ شاپرک

                     -  گلعاشقان ساده دل

    به جای فتحِ بوسه های برگ برگِ گل

    اسیرِ برگهای عاقل کتاب می شوند

    به خانه ای که در حضورِ سرخِ خشم پرورش

    درخت های یأس بار سربزیر

    اگر چه دسته دسته پای بندِ خواب می شوند

    ولی شکوفه های شعله ور

    تنور کینه ی بهار را

    جرقه های التهاب می شوند .

     

    مرا به خانه ام ببر

    مرا به خانه ام ببر

    به خانه ای که قمریانِ کوچکِ ترانه های باشرف

    رساندن پیام را به بام ها

    دلیر و صادقانه ، در مسیر نیزه های مرگ

    عقاب می شوند

    به خانه ای که در سپیده های سربی اش

    ستاره های سربلند

                           -  سربلند و دردمند

    به شوقِ سرنگونی شبِ شکنجه

    -          پیش روی جوخه های آتش آفتاب می شوند .

     

    مرا به خانه ام ببر

    مرا به خانه ام ببر

    به خانه ای که در هجوم کینه اش

    ز خون دمیده ، پایه های سرسپرده ی ستم

    به دستِ دلشکستگان

                               -  ستم کشیدگان

                                          -  خراب می شوند

    به خانه ای که تشنگان خسته اش

    از آستان هرم ، رو به سمتِ ساحل صحاری عطش

    پا به پای اسبِ سرکشِ فریب

    غریقِ ورطه ی سراب می شوند .

     

    به خانه ی شریفِ سالخورده ای

    که در زبان وحشتش

    گروهِ تازیانه زن

    [ به ما

             -  به تو

                        -  به من ]

    شما خطاب می شوند

    به خانه ای که در شبانِ دل گرفته اش

    چراغهای سرخ نعره زن

    -  شکوفه های شبشکن –

    به جرم از سپیده دم زدن

    جوان جوان

    به روی یخ کباب می شوند

     

    مرا به خانه ام ببر

    مرا به خانه ام ببر

    به خانه ای که رو به چترِ ظلمتش

    نفیرهایِ نفرتِ تبار روشنان

    هنوز بی هراس و پر توان

    خدنگِ شوکرانیِ شهاب می شوند

     

    به خانه ای که دیر و زود  در طلوع صبحِ مردمش

    سپاهِ اندکِ شب آفرین

    نه با زوالِ شوکت تبارشان

    که با طلوعِ خشمِ رنجبردگان

    شکستِ خویش را مجاب می شوند .

     

     

                                             زمستان 59

     

    جلادهای ترسان

     

    ترسان

    برابر صف می ایستی

    به سینه ی سرود خوان صف

    شلیک می کنی

    ترسان از مادر

    که گل های خشک میدان تیر را

    از چکمه ی تو پاک می کند

                                       -  با تف

     

    از همسر

    که خون تازه را

    از دست های تو می شوید

                                       -  با اشک

     

    ترسان از پدر

    که تفنگش را از باغچه بیرون می آورد

    و از برادر

    که گلوله هایش را می شمارد .

     

    جلادهای جوخه ی اعدام

    از میدان های تیر

    ترسان به خانه بر می گردند

    ترسان .

     

                                            تابستان 61

    حق یارتان

    (جواد خالیک)

    + نوشته شده در  یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 20:20  توسط جواد خالیک  |